تبليغاتX
!پیچک تنها نیست
!پیچک تنها نیست

گریستم.برایت برای مرگ آزادی.

 

فراموش نمیشوی حتی با وجود تمام صحنه سازیها.

روحت شاد

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط pichak| |
امروز خیانت ایرانیان( به خصوص عزیزان با غیرت ترک) را ملموس تر از کوفیان یافتم... هر چند او علی بود و می دانست او حسین بود و می دانست...اما میرحسین نمی دانست در باغ ((سبزی)) که حامیان دروغین و توخالی نشانش دادند منجلابی بود که تا خرخره همه مان را غرق کرد..

 

کجائند پایکوبان ۲۴ میلیونی؟ چرا شهر به سکوت قبرستان شبیه است؟ مگر نه اینکه مشروعیت این انتخابات با اکثریت قاطع تنفیذ شده؟؟؟ دریغا...

 

 

متنفرم.حس انزجار شدیدی دارم.دیگه این ((ویرانه)) جای موندن نیست...

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط pichak| |
خدایا خدایا خدایا

 

نمی تونم نفس بکشم..دوباره قفس..باید رفت.چاره ای نیست باید پرید.خدایا یعنی ۴ سال دیگه؟ نه..نه..نه

 

نمی دونم چه بلایی داره سرمون میاد.یا خدا به فریاد رس.خبرای جور واجور میشنوم.الان شنیدم آیت الله صاتعی با جمعی از مراجع از قم دارن میان تو جماران تحصن کنن.تا ۱۰ دقیقه ی دیگه ام بیانیه ی دوم موسوی پخش میشه..

واقعا متاسفم برای ایران برای خودم برای تو...

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط pichak| |
تصاویر حامد نظری
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط pichak| |
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 11:39 قبل از ظهر توسط pichak| |
سلام

خوبین همگی؟ این چندتا پست آخری همش اینجوری شد دیگه شرمنده..

واااااااااااااااای خدایا دیروز چی بود! بگم انقلابی شد باور نمی کنین..کسایی که تبریزو می شناسن همینو بگم براشون کافیه که این زنجیره تقریبا آخراش هنوز نرسیده بود به منصور اول دسته رسید به راه آهن واقعا تا کسی نبود و نمی دید باور نمی کرد.. غوغایی بود.شاید یه کم مسخره باشه ولی دیروز و دیشب احساس کردم که چقدر دوست داشتم زمان انقلاب بودم واسه چیزی که دوسش داشتم اینجوری (مثه دیشب) خواسته مو فریاد می کردم..همینو بگم هر کی نبود نیومد نصف عمرش بر فنا رفت دیشب..چه آدمایی که حتی فکرشم نمی کردی.واقعا یاشا به همه ی اونایی که اومدن و اونایی که دوس داشتن بیان و البته طرفدارای باحال و پرشور تراکتور سازی تبریز که یه دفعه شعارشون از تراکتور تراکتور برگشت به حمایت از موسوی... یکی یه بنر خیلی بزرگ دستش بود که روش آمارهای مختلف رنگی کشیده شده بود و کنارش نوشته بود: محمود۴ ساله از تهران!  البته ضدشورش آخر آخرا دخالت کردن...

یه کار قشنگی کردن حامیان مهندس میرحسین موسوی اونم سکوت کردن جلوی ستادهای احمدی نژاد بود که به قول یه دوست خاطره ی فتح مکه رو با متانت جدش هنگام ورود به شهر  تداعی کرد... همه دستهای سبز به نشانه ی خدا بالا بود...

درسته آخر آخراش ساعت ۱۱گیر افتادم وسط دو طرف خیابون که یه طرف با حامیان احمدی نژاد و طرف دیگه با حامیان مهندس موسوی پر شده بود و یه کتکی هم خوردم چون همه مرد بودن و فقط من و ۸۴۶ دختر بودیم البته یکی اون وسط کمکم کرد که امیدوارم هرجا هست خدا این مردونه گیشو ازش نگیره! خلاصه تا سر کوچه مون با همون پوشیه سبز اومدم..

 

سبز ها دیشب غروری داشتند..سبز بالاتر از سیاهی لبخندی خداگون میزند...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط pichak| |
سلااااااااااااااااااااااااااااام...

با اینکه قول داده بودم چیزی از انتخابات ننویسم ولی نشد هی این دله گفت بابا.......احمدی خودکشی سیاسی کرد! (به قول یه دوست) خیلی باحال بود خداییش..۱۲ دیقه آخرو گل کاشت..تمام نگفته های این چند ساله...

 

واقعا جای بوسه رو دستای این مرد خالیه  

 فحاشی قانون گریزی...فساد اقتصادی..خیانت ..زیر سوال رفتن حیثیت ایرانی.گداپروری..قومیت گرایی ...........خداحافظ                         میر حسین سلام...!

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط pichak| |
سلام..

خیلی وقت بود رو در رو حرف نزده بودم (اما جو این روزا بالاخره کار دستم داد) اومدم جواب یکی از دوستای گلم رو بدم.حق داری بگی مطالبم هر دمبیله! اما باور کن ذهنم اینجوریاس یعنی /یعنی نمیشه دیگه خلاصه نمی شه توی دوتا وبلاگ مطالبمو دسته بندی کنم..اصلا دلم نمی خواد دچار دوگانگی شخصیت بشم..من این آشفتگی را دوست دارم امیدوارم با یه کم مسامحه کنار بیاین..

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط pichak| |
هرم داغ آفتاب، صورت گندمگون و چشمان آبی تو را به یادم می آورد.."ساحل چهره ی آفتاب سوخته" با هر نگاهت غرق می شوم،غوطه ور می مانم. انگار زمان به احترام سپیدی موهایت صاف بر جا ایستاده و یارای شتاب ندارد.زمین و زمان را نگاه نافذت به سجده در می آورد.دستان مهربانت را که در دستان ضعیفم می فشارم به یاد نفسهایی که به نهالهای کوچک گردو داده ای نفس در سینه ام حبس می شود..بهشت شداد مجسم می شود در گوشه گوشه ی حیاط زیبای ((خانه)).دورم، از تمام عشق دورم،از تندیس جاودانه ی خدا دورم.به یاد دوران کودکی که با خود فکر می کردم..احتمالا خدا هم شبیه توست! لبخندی به لب می آورم...مردانه ی وجودت را به خاطر دارم، قامتت هرگز خمیده مباد/ شادی صدایت را وقتی میدانستی ما آمده ایم و فراخواندن تک تک ما و باز هم حس معلق ماندن در زمان...

 

چه حیف است! چه بی شرمانه اند ثانیه هایی که دور از تو . جدا از آغوش گرمت می گذرند با یاد خنده هایت که تمام اتاق های دلم را به لرزه در می آورد اکنون اشک به چشمانم هجوم آورده در کنج خلوتم.گویی لشگری با تیغ های آهیخته در خشم نگاهت هست آرام به خاک می افتد وجودم، درختی کهنسال را مانی که هر چه حلقه هایش گسترده می شود سایه اش فراخ تر.آه که لحظه ای مرا بس آسودن زیر سایه ی مردی چون تو...

 پدر بزرگم! که شایسته ی نام پدری برای همه ی ما هستی هیچگاه خنده هایت، نصیحت های جاری در روانم شوخی های کودکانه ت وقتی دلم پر بود از بزرگ سختی های دنیا، و نگاهت، نگاهت که  دنیایی را آبستن است را هرگز فراموش نمی کنم...عمرت به بلندای سپیدار های حیاط و به سبزی کاج باغچه باشد...دوستت داریم

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 10:33 بعد از ظهر توسط pichak| |
سلام..

بالاخره تموم شد.از فردا نیستم (به مدت نامعلوم ) همگی خوش و شاد باشید

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط pichak| |
سلام

 

یه تبریک داغ به همه ی استقلالیاش..برد رویایی و به حق استقلال سرور همه ی لیگ برتریا و غیر برتریا

اینوریا و حتی اونوریا(شایدم کناریا) رو به همه تبریک میگم چه اونایی که خوشحال شدن چه افسرده

و یخ زده

دیروز شاید شیرین ترین طعنه یی رو که یه گزارشگر پرسپولیسی در مورد استقلال می تونه بگه رو

شنیدم گفت : حتی خوشبین ترین(و من تصحیح می کنم رویاپرداز ترین) هوادار استقلال هم فکر

نمی کرد ذوب آهن۴تا بخوره آی خدا حال کردم نه واسه گل خوردن ذوب آهنا نه! واسه مردان با شرف

فولاد  سرکار بودم صدای تلویزیونو تا ته زیاد کرده بودم و ازون زیر میرا گوشه ی صفحه چشمم به کانال

دو بود..عین اسفند بالا پایین می پریدم هی حالا MM(آقای رئیس) می گفت یه خورده آروم تر

ملت رم کردن هی گفت هی گفت اما نگاه من فقط یه معنی داشت  خلاصه گل مساوی رو که

ذوب آهن زد آه از نهادم درومد اما..این همه ی ماجرا نبود و ابر و باد و مه و اینا همشون دست همو

گرفتن کاری کردن در حد المپیک(البته به ظن بعضیا که ذوبی بودن پارا المپیک) گل دوم و پشت بندش

سوم..یهو پنالتی کی بزنه برهانی! یک دو سه اوووووووو نه بابا تا ۶۰شمردیم با مکث زیبای

آرش توپ ۱۰ متر اونورتر یه جایی گل شد.در عرض ۲ثانیه یه تک به تک توسط آرش بازم خراب شد

ژنرال دید دیگه نه دیگه نمی شه آرش رو کشید بیرون..خلاصه نفسم در نمیومد تا سوت رو بزنه فقط دعا

دعا می کردم نتیجه سایپا تکرار نشه  

.

.

. سوت پایان... و یک قهرمانی شیرین و رویایی برای استقلال / کاپ و دیگر هیچ

اینم بگما! استقلال بی آرش برهانی یعنی: هیچ

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط pichak| |

 

نمی دانم امشب تا به کی صبح نخواهد کرد؟

 

ایستاده ای درست روبه روی من،افق نگاهت نقطه ی جدایی اشک از چانه ی من است.گریستم نه برای بار نخست برای بار آخر! غرورم در برابر مردانه ی قلبت به سجده افتاد..یاد خنده های کودکانه ت شانه هایم را تاب میدهد میترسم،میگریم،عشق امانم را بریده.هجوم می برد نگاه معصومم به چشمانت،به چشمانی که فقط دو گوی رنگین اند و بس.تمام رنگهای خدا در نی نی چشمان سیاهت پیداست.نگاهم می لغزد از چشمانت به صنوبری سپیدار صفتت..چقدر کوچک بود چگونه اینهمه مدت در آن تاب آوردم؟چه سهل می نماید اکنون،تسخیر مشت گونه ی سرخ تو،ضعیف و سلطه پذیر.چه مردانه ایستاده ای،انگار نه انگار روزگاری چون گیسوی پریشان پی پیچکی سپید بودی...تاجی از پیچک های سپید و صورتی بر سر داری... مردانه ات کامل شده!

 

باز هم گوشه ی چشمانت می پرد، اوج میگیرد و سقوط می کند نگاهت روی دلشوره های نگاهم.چقدر ساکت شدی نرمینه ی آواز طنین انداز سکوتت،وحشتی شیرین را به یادم می آورد،عاشق شده ای؟! درست مثل امتداد دو خط موازی نرم و بی تخلف...سکوت و باز هم عشق.نه برای بار نخست نه برای بار آخر!

 

 

تبسم می کنی،مشت گره کرده ات گشوده می شود،شاپرک های سرخ و سپید هجوم می آورند به بوسه روی شانه های سستم،کتفهایم سنگین شده اند انگار! چقدر اوج گرفتن در بلندی چشمانت زیباست.بازوانت گویای حقیقت ساده ای هستند..رنگها یک به یک دیده میشوند.چه رنگین کمانیست دو گوی آتشین نگاهت! لبهایت به نرمی سخنی میلغزند،سنگینی حرفت،فرو می ریزد دیوار ترک خورده ی شب را...

 

 

                             دوستت دارم ، نه برای بار نخست برای همیشه!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط pichak| |
سرد و نمناک وتاریک

 

پیاده رو های  نه چندان خلوت..عابرای نه چندان غمگین.. دلهای نه چندان عاشق!

 

قدم هام هنوز محکمند مثل همیشه،سرم رو بالا می گیرم اونقدر بالا که فکر می کنم بوی خدا رو از نزدیک حس می کنم..دستام رو قفل کردم اما ذهنم عین گیسوی نگار پریشون لابلای ثانیه ها می گرده..نگاهم رو می دزدم از هر چی نشونه ی عیده! انگار با اومدن عید داری کهنه تر میشی،داری فراموشم میشی..وحشت فراموش کردنت لرزه ی خفیفی به جونم می ندازه.انگار تو رو هم توی سال قبلی جا می ذارم.و یه چند تا خونه رو با هم رد می کنم و میرسم درست به خط پایان..اینجا خونه ی آخره..نه راه برگشت دارم نه مهره ی اضافه..اینجا نمی تونم دوباره تاس بریزم..صفحه سفیده و داور، دل نازک و گرفته ی تو...

 

کاش یکی بیاد این بازی رو از اول شروع کنه..نمی دونم شاید این عید که بیاد بازیگرام جاشون عوض شه..اما نه کی می تونه مثه تو باشه..نه!

 

                              اینجا قلمروئه خداست،آهسته بیا

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 2:57 بعد از ظهر توسط pichak| |
بخواب…

 

آرام و بی خیال.درست عین کودکی هات.گهواره ی پاهام تو رو به رویای شیرینی وصل می کنن که اینچنین نرم لبخند می زنی.شب بلند و من بیدار.آسوده بخواب..نه دیو و نه دد هیچ کدام به بستر پاکت راه ندارند.مژگان سیاهت،ماهتاب را بی طاقت کرده سر از پنجره فرو برده و فرزند سرپنجه ی آفتاب را می نگرد،خیره….دلم شور می زند برای معصومانه هایت.با ملحفه ی سپیدی خورشید منتظر نگاهت را می پوشانم.دریغا که دیگر هرگز آن نگاه افسونگر را ندیدم.

 

بخواب مادرم.دل کودکت سخت میتپد.بخواب که هرگز کودکت نخوابیده.آن شب انگار هستی تو و من با هم گره خورد.سایه ای شدم به دنبال نگاهت.بخواب، بخواب تا نبینی کودک دیروز و بانوی امروزت را.بانوی دنیای وحشی بیداری.به اندازه ی تمام بیداری های چشمان خسته ام بخواب..شاید عصر روزی بهاری،مرا به رویایت دعوت کنی..

 

پیراهن سپیدی می پوشم،یاس بین گیسوانم،دستان سردم در هم قفل شده اند،نرم به پیشوازم بیا.آغوش گرمت را در " خواب " خواهم دید!

 

تو بخواب، من هم می خوابم،شاید دیگر نبینم،نشنوم،حس نکنم.زنجیر انگشتانم را به بند کشیده، شاید دیگر نتوانم بنویسم…             خسته ام باید رفت.راهی گشود.دیگر نمی خواهم این بیداری مضحک،انسانهای همیشه هوشیار و بیدار،عاشق های نمایش دوساعته را..

 

 

باید یک دل سیر خوابید……….. سحرگاه است!

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط pichak| |

به عادت هر روز، روزهای بودنت.به عادت دیدن لبخندت. به روزی که بودی و وجودت همراهت بود. نه روزهایی که فقط حضور بود و بس.افسون سیاه عادت دوباره کشوندم به روزای قبل.به روزایی که آروم نبودن و آروم می شدن.به روزایی که سرد بودن و گر می گرفتن.به چشمایی که خیس بودن و تر میشدن.به دستایی که می لرزیدن ولی آروم می کردن.به صدایی که عاشق بود..بی دروغ بی وسوسه  .. به نگاهی که خدا رو تو خودش منعکس میکرد.وقتی نبود ترس از تنهایی وقتی هنوز نبود وعده ی جدایی. وقتی عشق بالاتر از عقل بود.وقتی  هنوز می شد گفت زنده م و زندگی میکنم.وقتی پرنده هنوز عاشق قفس بود...

 

خیلی وقته هوای پریدن به سرمون زده. نمی دونم ترس از پروازه بعد یه مدت قفس نشینی یا نه شاید لذت اسارت تو این قفس هزار بار از آزادی دور از بند بهتره؟ یه جورایی بسته شدیم به این بند. بریدن سخته.وقتی بدونی یه تیکه از وجودت می چسبه به ته این قفس. شاید ترس از آزار دیدنه که نمی زاره بریم. شایدم فکر یه قفس تازه حس گنگی بهمون می ده خوب یا بد؟ تصمیم با ماست! شاید دلمون واسه خاطر غربت این یکی پر نمی کشه. ترحم ضعیف به ضعیف! شاید دلمون لک می زنه واسه آوازش واسه رنگ بی مثالش.شاید نه اصلا حوصله ی رفتن نداریم.یه عادت تازه یه قفس نو یه صدای غریب. شایدم... هیچ کدوم!

 

در قفس بازه.بدجوری هوای پرواز دارم.......

نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 7:28 بعد از ظهر توسط pichak| |

ذهن خواب آلود آئینه تصویر گنگی از تو را هنوز بر چهره دارد.چه شیرین بود! لحظه های لبخندت، انعکاس نگاه نافذت.هزارتویی مرکب از چشمانت و آیینه نقش دلم را هزار بار در نگاهت منکسر کرد.خرده های تصویر لبخند معصومم ،نشانه ای بود که ندانستم! خاکستر پشت نور خیره کننده، مات و سرد است. ترس از بیداری هول انگیز آیینه،وقتی دیگر تو نبودی و نگاهت نبود دستانم در پی کشتن روشنی با بغضی سخت،هوا را آبستن می کند..درخشش فکرت چشمان نیمه بازم را آزار میدهد در تاریکی... صدای خنده ی فرشته رشته افکارم را گسیخته. توسن فکر بیهوده بی عنان بر خاطراتت می تازد.له میکند هر چه با هم رشتیم.غرور... تنها بازمانده ی فاحشه ی ذهنم که تن تسلیم نکرد..زانو نزد..خرد نشد. اما باخت! تمام هستی ش را در نگاهت به دار آویخت..امشب درست مثل تمام شبهای دیگر وقتی خسته می شوم از بی رنگی ها بی استدلالی گنجشک ها به راه ندادن فروغ بی ثباتی آب از لرزه ی دانه ی شن... وقتی از خودم هم خسته می شوم بازهم باز هم و بازهم پناه می برم به تو به آئینه!

نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط pichak| |

باران..صیغه ی محرمیت آسمان و زمین

 

هوا تاریک است و سرد / پوست آسمان کلفت شده / تازیانه صاعقه،آهی با طمأنینه می طلبد.آه از سر درد نیست، برق نگاهش گیراست / ضربه ها بر پیکرش، دلش منقبض شده گویی بکارت آسمان دریده شد...

 

غرور فرو ریخته ش قطره ای شد، چک...چک / ناودان های شهر همه با هول و خروش داستان او را می سرایند

 

انگار صیغه ی محرمیت آسمان و زمین همین امشب جاری شد.

 

زمین بستری نرم،ابرها به پیشواز آمده اند، مه حجله ی آنهاست!سنگ های کف رودخانه کل کشان استکان های زن همسایه را بهم می کوبد، باد نقاب از رخ زیبای نوعروس شب بر میکشد...

 

شفق، سرخی شرم آسمان بعد از زفاف است ، سپیده ی صبح خبر از رو سفیدی آسمان می دهد.شال هفت رنگ بر کمر آسمان می درخشد...

 

نطفه ی مهر و ماه بسته شد، آسمان آماس کرده!

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط pichak| |

سکوت می کنه.. چون فکر می کنه این جوری مرموزتر به نظر میاد.

داغون می شه ولی با سمجی بیمارگونه ای می خنده.

بی تفاوته، بی خیال..باری به هر جهت..سرد و بی احساس،بازیگر فوق العاده ایه.

تو ذهنش همه عاشقشن و واسش غش می کنن.. همیشه بزرگواری خودشو به یاد داره که چه طور از همه ی شیفته هاش دل بریده به خاطر یکی!

روی عدسی چشماش یه ذره بین گنده نصب شده که فقط هم خودشو می تونه ببینه (خودبزرگ بینی!!!)

موسم توپیدن که فرا میرسه هیچ کس با کسی فرق نمی کنه.. احترام زیر صفر یه جورایی منفی...

از تنهایی به شدت می ترسه ولی به روی خودش نمیاره.ازینکه برن و تنهاش بذارن، ترکش کنن . .  .

عاشق جلب توجه. البته جنس مخالف.حرکات مصنوعی صدای مرتعش و دیالوگهایی که هر احمقی از تن صداش و بی معنی بودنشون می فهمه که خودشم نمی دونه چی داره میگه این در مواقع نزدیک بودن یک جنس مخالفه...

خوب حرف می زنه با لودگی سر و ته همه چیز رو هم میاره.دوست داره متقاعد کنه که حقا همیشه با اونه.

اجازه ی حرف زدن و حتی دفاع رو بی هیشکی نمی ده.متکلم وحده.دنبال یه گوش مفت...

متوقع.. همه تحت امر! اگه یه هو گفتی ..نه این جوری بهتره..میشی خودخواه و بی منطق!

 

با این همه جذاب و دوست داشتنی اونم همیشگی!!! اما!

 

 

                                                                                    

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط pichak| |

دستان کوچکش رو به آسمان. چه کودک سرسختی! آوار سنگین روی تن نحیفش اما هنوز چشمانش در ته آسمان دنبال کسی می گردد شاید همه ی اینها خوابی باشد از سر خستگی قصه های تکراری مادربزرگ..شاید دوباره صبح که بر می خیزد همه جا روشن باشد.چقدر این شهر تاریک است.. یادش به خیر روزهای مدرسه.راستی کتاب ها و دفتر هایش کجا هستند؟ آها! آخرین بار پدر برای گرم کردن خواهر شیرخواره اش آنها را سوزانده بود..بوسه ی مادر که می گفت دوباره برایش می خرند را خوب به یاد دارد. چقدر این حافظه ی لعنتی خوب کار میکند حتی جزء جزء مرگ پدر مادر  خواهرش و مادربزرگ را به یاد می آورد. کمی فکر میکند انگار همه ی این ماجراها آشنا هستند شاید همان قصه های تکراری مادربزرگ که همیشه با یکی بود یکی نبود آغاز میشدند، دیو های قصه زنان و کودکان معصوم را و هر که را که زور بازو نداشت را می کشتند... سر آخر منجی پهلوانی دنیایی را با خود همدل می کرد و به جنگ با دیو می رفت.همیشه شیشه ی عمر دیو به گردنش بود.. می شکستند و آزاد میشدند. فکر کرد راستی شیشه ی عمر این دیو که هر روز چندین تن از دوستان و مادران و پدرانشان را می کشد کجاست؟ کدام پهلوان می خواهد همه ی مردم را همدل کند؟ دستان کوچکش هنوز رو به آسمان بودند...

 

سنگ ها بر سینه اش سنگینی می کنند .. اما هنوز سنگی به دست دوستانش هست! کاش روزی بیاید که باز هم بتوان گفت (( یکی بود و یکی نبود))

 

 

 

چند روزه حس خفگی شدیدی دارم. نمی دونم باید رفت؟ نمیشه ضجه های مادری رو دید و نمرد نمیشه چشمای معصوم و وحشت زده ی کودکی رو دید و دق نکرد نمیشه سینه ی خون آلود مردی رو برای دفاع از خونواده ش دید و هق هق نکرد. دیروز کوزوو  عراق افغانستان امروز غزه فلسطین فردا....؟  هر بار بیمارستانی یا مدرسه ای .. هرچی معصوم تر و بی گناه تر انگار کشتارشون لذت بخش تره..  یاد اون فیلم امریکایی افتادم که یه بچه وقتی پدرش الکلی بوده و مادرش رو می زد بهش می گفت تروریست! امروز هزار کودک و زن زیر چکمه های همین کودک دیروز له میشن!  خدایا عجب صبری داری.. منی که بنده تم و همنوع همونایی که انقدر پستن که آدم شک می کنه بهشون بگه دوپا؟ نمی تونم ببینم تازه یه گوشه از یه دریچه ی میلیمتری دوربین..ولی تو میبینی.. می شنوی.. خدایا به فریاد رس...

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 0:16 قبل از ظهر توسط pichak| |

امشب با همه ی بی حوصلگی رفتم سینما. البته به خاطر یه عزیز بود.ولی بعدش اونقدر جذاب بود که حاضر بودم چند بار دیگه این فیلم رو ببینم. فیلم به زبان آذربایجانی بود(نه آذری) . ولی خب کم و بیش متوجه شدم.البته اگه دوبله ی بابای مهربونم نبود امکان نداشت. فیلم به زبان اصلی برای اصحاب مطبوعات و خانواده هاشون به صورت افتخاری و تو سانس ویژه اکران شد(با وجود عزای عمومی). اسم فیلم((سهم گمشده)) بود.که به نظرم فوق العاده ساخته و پرداخته شده بود.موضوع آنچنان غیرمعمول و تازه نبود.ولی با یه تفکر باز در مورد اعتقادات ساخته شده بود که نه خیلی ایده آلی و غلوآمیز بود نه خیلی منحرف به سمت لائیک.کلا ً فیلم احساسی و اعتقادی بود. البته احساسی منظورم دست گذاشتن روی جایی دور از منطق منجمدو بسته س.(چیزی که لااقل بین ما ایرانی ها نمونه ش کم نیست). در هر صورت خوب یا بد به عنوان اولین اثر یک فیلمساز آذری که هنوز هم در همون جا ساکن هست قابل تقدیر بود. آقای حسن نجفی... هر چند حجاب و روابط به طور خشک تو فیلم لحاظ نشده بود( به دلیل غیر ایرانی بودن بازیگران) اما مسیر ذهنی فیلم اعتقادمو پررنگ تر کرد. عشقی که هیچ عشق دیگه ای توی عالم مادیات و ناسوت جاشو نمی گیره.عشق مادری! البته این فیلم توی تهران و احتمالا ً شهرستان های دیگه به صورت دوبله پخش میشه و توی تبریز با زیرنویس(به استثنای امشب که به صورت کاملا ً اصلی اکران شد) ... سینما قدس.چهار راه شهناز (شریعتی کنونی)

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط pichak| |
سلام.

 

به همه ی دوستای خوب و مسیحی های عزیز میلاد پیغمبر بزرگ خدا رو تبریک میگم... 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 2:15 قبل از ظهر توسط pichak| |

شب... سرد... برف... من!

 

چه وقتایی که همه آرزو کردن ای کاش امروز یا امشب  یه کم فقط یه کم طولانی تر بود...

 

شاید یلدا با یک دقیقه فرصت بیشتر همون وقت اضافه ی آرزویی همه ی ماها باشه.امشب میشه یک دقیقه عاشق تر بود! یک دقیقه بیشتر بهش فکر کرد. امشب خدا به اندازه ی هزار سال نزدیک تره.کاش امشب دلا گرمتر بشه.چقدر خدا رو شکر می کنم که تو این شب هستی.خدا با منه! همه ی هستی با من زمزمه میکنه:

 

می توان عاشق تر بود... می توان چشم رو روی سردی بست... می توان مثل هندوانه زندگی را شیرین کرد...فقط با کمی گذشت!

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 1:11 قبل از ظهر توسط pichak| |

باران نرم خاطره ات را از ذهن آئینه می روبد..آئینه ی جیبی کوچک من!

 

دستان یخ زده ام عادت کرده اند به سرما.دست عابران هنوز گرم است!

 

چشمان بی حالتم خیره به ماشین  های در حال عبور.هنوز مقصد تاکسی ها مستقیم است!

 

پاهایم به عادت هر روز تند و بی درنگ جایشان را با هم عوض می کنند.انگار هر کدام جلوتر از آن یکی باشد برنده است!

 

نفس هایم هنوز مرتب می آیند و می روند.چقدر لبهایم دلشان برای خنده لک زده.دلم نمی آید بیش ازین آزارشان بدهم.

 

به یاد خاطرات شیرین و گاهی تلخ و گزنده به یاد لجبازی ها، بخشیدن ها، لبخند کمرنگی روی لبانم می نشیند.چقدر دلتنگم!

 

ذهنم درگیر بازی شطرنجی شده.تمام خانه ها ی سهم من سیاه . حرکتم ال مانند.فقط یک راه! فرصت بازگشت ندارم...

 

سردم است.فکرم یخ زده.انگشتانم با نظمی آهنگین روی صفحه می لغزند.از  رقص حروف چشمانم تاب می خورد...

 

یک ..دو..سه..شیشه مرا فریاد میکند..باران همدست خوبی ست.هر دو به یادم می آورند.روزی عاشق بوده ام...

 

هنوزم مردم برای جدایی بهانه ای دارند به اسم خداحافظی... کاش تمام جدایی ها با (( به امید دیدار))  وصل می شدند!

 

 

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 1:9 قبل از ظهر توسط pichak| |

نرم  و بی احساس.قدم هایم کاملا عادی هستند. از عادی بودن همه چیز خنده ام می گیرد.عادت کرده بودم به تفاوت.

 

به کودکی که  شاد و بی قید به شیشه ی ماشین های پشت چراغ قرمز با آن دستهای سرخ کوچک می کوبد با چشم اشاره می کنم.دوان دوان سمت من می آید.یک پنج هزاری که رویش تاریخ نوشته و شکلک کشیده م  را توی جیب خالی دخترک می گذارم.دخترک نگاهم می کند، دماغش از سرما کبود شده نوک دماغم را به دماغش می چسبانم و چشمانم را چپ می کنم.می خندد... بی دغدغه. از خنده ش ،دلم می لرزد.

 

 عابران به دو دختر که وسط خیابان قهقه می زنند خیره شده اند.

 

کسی نمی دانست پشت دست دخترک جای انبر داغ است و روی دل دختر داغ عشق...   فقط صدای خنده ست  ودر آ خر دخترک را محکم در آغوش می گیرم  غریبی می کند انگار حس  بکری  دارد برایش. سرش را در سینه م  فرو می برم وهرم نفسهایش دل یخ زده ام را آب می کند.دستان کوچکش را در دستم  می گیرم و ها می کنم.بوسه ی کوچکی بر نوک انگشتانش برق خاطره ای دور را در دلم تازه می کند.

خوب که نگاهش می کنم ته چشمانش معصو میت آشنایی دارد.انگاری معصومیت گمشده ی خود من  باشد. انگشت اشاره اش  با طمانینه به سمت گوشه ی چشمم می لغزد با نگاهش که آ رزو می کنم ای کاش به سخن تبدیل شود می گو ید گریه می کنی؟ بغض می کند. بغضم می شکند. های های گریه می کنم. لبان دخترک هم می لرزد.

 

عابران به دو دختر که وسط خیا بان هق هق می کنند خیره شده اند.

 

چقدر دخترک شبیه من بود...                                                                                                                    

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط pichak| |

نیازی به حرف نبود.نگاهها به طرز وحشتناکی گویای واقعیت بودند.فاصله خیلی هم نزدیک نبود.پنجاه متر شایدم 60 متر.اما این واقعیت ملموس تر از حس سردی هوا بود...به یاد انشاهای دوره ی کودکی وقتی دیگر چیزی برای طول دادن و کش دادن یک موضوع مسخره پیدا نمی کردم وقتی تمام انشایم پر می شد از تکرار...به ناگه نوشتم... و پایان!

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط pichak| |